قهرمان ميرزا عين السلطنه
2685
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
بود مگر همان حرفها كه امير اعظم زده است . افخم الدوله گفته بود مگر ما قضات عدالتخانه بوديم كه فتواى قتل بدهيم . امير اعظم هم دروغگوست يا راستگو گفته بود از عالم كذابتر است . ( و حال آنكه خود علاء الدوله جد دروغگوهاست ) . پس شما چرا بايد گفتهء همچو آدمى را باور كنيد . آخر الامر عذر خواسته بود و معلوم شد تمام دلپرى آقاى علاء الدوله براى اين است كه از مجمع قاجار فرستاديم و عضد الملك را آوردند . درب خانه رفتيم اجماع زياد بود . گفتند شب جمعه شخصى را . . . قلاده به گردن زنجير آن را ديگرى به دست گرفته شبيه . . . در بازار مىگرداندند و تف . . . انداخته انواع اذيت را مىكردند . صدر السلطنه نايب السلطنه با وزرا و اجماعى زير موزه نشسته بودند . صنيع الدوله وزير علوم و معارف شد . صدر السلطنه را چند روزى گفتند حضرت عبد العظيم رفت . آن روز جمعه در عوض نايب السلطنه جواب نطق سپهدار را داده بود . ديدند اگر جلو را ول بدهند نطقها خواهد كرد . حالا آمده اما نمىآيد . نطقش كور است ، با همهء آن خصوصيتها كه در شوراى مملكتى تحويل داد . قتل عزيز الله خان بختيارى اينجا كه نشسته بوديم مرتضى قلى خان پسر صمصام السلطنه كه جوان خوشتركيب خوبى است با يك بختيارى كه اسمش را ندانستم مرد كاملى بود نشسته بودند . من كمى سؤالات كردم من جمله از جنگ بيرون بود و قتل عزيز الله خان برادر ضرغام السلطنه . گفت در قاسم آباد سه شبانهروز جنگ بود اما از دور . فقط يك روز يك ساعت جنگ روبهرو شد ما بين ما بختياريها . يك روز هم از ما خيلى نزديك رفتند . آنها در قلعهء ده بودند . به قدر سى چهل اسب و ماديان از ما كشتند . پرسيدم كيفيت قتل عزيز الله خان چه بود . گفت ما قشون دولتى را نديده بوديم نمىشناختيم . دستهء مجاهدين قفقازى با مسيو يپرم ايستاده بودند . عزيز الله خان با نه نفر به گمان اينكه قشون دولتى است داخل آنها شد . تفنگهاى « لوبل » داشتند . گفتند بدهيد آنها هم سه قبضه دادند . باز اينها خواستند . اين مرتبه آنها گمان كردند از بختياريهاى امير مفخم است . به هم تركى حرف زدند . اينها هيچ كدام تركى نمىدانستند و مطلب را نفهميدند . يك مرتبه به سمت آن نه نفر شليك موزرو تپانچه كردند كه به هر كدام شش تير و هفت تير گلوله خورده بود . بعد كه فهميدند